هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
481
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
صبح زود ، برخاستيم . « 1 » برف نمىباريد . نهايت هوا سرد شده بود . شيپور را زدند . نشسته [ و ] صحبت مىكرديم . احوال من ناخوش بود . حكيم گفته بود [ كه ] ناپرهيزى مكن . « بهمن ميرزا » به حكيم گفته بود : « خان عمو ، هرچه به دست مىآيد ، مىخورد » . در جوابش ، من گفتم : « يك چيزى هست كه به دست من مىآيد ، اما به دهن خودم نمىرسد . تعارف به ديگران مىكنم » . قطع كلام كردم . بعد از نهار ، سوار شدند . من ناخوش بودم . با « حكيم نظر على » صحبت مىكردم . « ملا كريم » آمد [ و ] با « تار » خواند . بعد از آن ، 120 مثقال خون گرفتم . نزديك غروب ، برادران مهربان آمدند . معلوم شد [ كه ] آب را گذشته ، [ و ] به « قارچووان » رفته بودند . باد ، شدت داشت . شكار « كبك » بسيار نشده بود . اول غروب ، « سركار اقدس » خود رسيد . بلمى نشسته ، از آب به آن سمت گذشته بود . آدم « ارس » كه در گذر نشسته ، به توهم ناخوشى مردم را دود مىداد [ و ] « بالابيك » نام داشت ، به پاى اسب « سركار اقدس » افتاده بوده است . « ارس » يك مجموعه « آجيل » پيشكش آورده بود . « باجاخلو » لطف فرموده بودند . گذشته ، شكار كرده بودند . در گذشتن از پيش مفرى به آب زده ، گذشته بودند . با برادران نشسته [ و ] چاى مىخورديم ، كه « شربتدار » نايب السلطنه ، براى « شاهزاده » زولبيا « 2 » آورده بود ، خوردند . « بهمن ميرزا » اشعار « باباطاهر » [ را ] مىنوشت . به شام رفتيم . از « شيراز » كاغذ آمده بود [ و ] مىخواندند . از « قراباغ » هم كاغذ آمده بود ، چيزى نبود ، بعد از آن به منزل آمديم . شب ، خوابيديم . نصفشب ، شيطان - عليه اللعنه - از راه ، در كرد . كارى اتفاق افتاد . باز خوابم برد . دوباره در خواب ديديم كه خود را به من مىمالد . گفتم : « بس است ، بيش از اين حال ندارم . » خدا رحم كرد . صدايى آمد [ و ] بيدار شدم . به حمام رفتيم . به علاوهء « غسل جنابت » غسل مس ميت ، دو سه بار كردم ، تا ساكت شدم [ و ] نفسى به فراغت كشيديم . وقتىكه ميّتى پيش من آمد ، گفتم : [ بيت ] تو مناره ز پاى بنشانى * شهوت من [ به ] كجا بجنبانى
--> ( 1 ) . در اصل : برخواستيم ( 2 ) . در اصل : ذوالبيا